تبلیغات
Everything - پنجشنبه آخر
Everything

پنجشنبه آخر

 

همه جا یخ زده است. چون همه جا یخ زده است فهمیدم وقتش است. ازوقتی سردشدمیدانستم که بایدبرایت بنویسم اما کی اش رانمیدانستم!

امروزصدای خنده تواینجا پیچید. فهمیدم که باید شروع کنم. هنوزهم کمی منگم. نمیدانم بایدازکجا شروع کنم. اصلا برای چه اینهارامینویسم؟! چه فایده دارداین ناخن روی خاک کشیدنهای من؟!

اینجاسرداست. استخوانهایم نم کشیده. همه جاسرداست. همه جایم دردمیکند. پایم سوزن سوزن میشود. مثل اینکه یک موج داردتوکف پاهام ودستهام به هم میپیوندد

وهمه باهم هجوم می آوردسمت قلبم. میترسم. میترسم توی این سرماقلبم یخ بزند. تنها چیزی است که برایم مانده نمیخواهم ازدستش بدهم. اولش که سرم رابلندکردم، یادم نیامدکجا هستم. دوروبرم راخوب وراندازکردم. تصویرتوآمدتونظرم. صورت نداشتی؛ یک پوست صاف بی شکل بودی، مثل ورق کاغذ. نه چشمی، نه دماغی، نه لبی. هیچی نبودی، اما خودت بودی. زودشناختمت. بعدتوسایه روشن دیوارهامحوشدی. یادم آمد که بایدبنویسم. سرم رابلندکردم. دیدم هیچ سری هنوزبلندنشده. باآن پلکهای ورم کرده کبودولبهای ترک خورده شان. شایدهم قلبشان یخ زده وتمام شده. من که توی تن آنها نیستم که بدانم!

اینجا سرداست. دست وپایم رانمیتوانم تکان بدهم. جاتنگ است. کف پاهاودستهایم را به این دیواره های عبوس چسبانده ام وفشارشان میدهم، اماعوض نمیشوند؛ فقط...فقط بیشترسردم میشود.

به نظرت امروزچندشنبه است؟ کاش پنجشنبه باشد. چقدردلم میخواهدامروزبیایی.

روی این دیوارهاخط کشیده بودم وحساب روزهارانگه داشته بودم. امروزهمه اش ریخت توصورتم. امابازهم منتظرم. برای من هرروزپنجشنبه است. کناردستی ام کمی وول خورد! فکرمیکردم فقط منم که گاهی تکان میخورم. زن است. نصف صورتش خورده شده. شکمش ورم کرده وازهم پاشیده. آخ... ببخشیداین چه حرفهایی است که میزنم. آخراین تصاویربرایم طبیعی شده...!

دیروزاتفاق عجیبی افتاد. من اینجا توی سرمادرازکشیده بودم وفکرمیکردم شایدپنجشنبه باشد. دستهایم راروی سینه ام به هم قلاب کرده بودم. میخواستم قلبم راحفظ کنم. بعدصدایی ازبالای سرم آمد. گوش دادم. کمی ازخاک دیوارها روی صورتم ریخت. صدای کفشهای زنانه بود. تودلم گفتم تویی. گفتم بالاخره پنجشنبه شد. اما این صدای راه رفتن تونبود. بیقراربود. نمی ایستاد. میخواستم دوباره به تو فکرکنم که صداقطع شد. سکوت بود. هنوزشک داشتم. فکرمیکردم تویی؛ یعنی میدانستم تویی ولی نمیدانستم چرااینطورشده ای؟! هرچه بوکشیدم تاشایدبوی گلاب بیاید، خبری نبود. توعادت داشتی سنگ قبرراباگلاب بشویی. خیالم راحت شدکه تونیستی!

دوباره صدایی آمد. ایندفعه صدای کفشهای مردانه بود. وصدای کفشهای زنانه که باسرعت به طرفش میرفتند. هردوبالای سرم بودند. نمیدانستم چه میگفتند اما میدانستنم که دارندحرف میزنند. سرمابیشترمیشدوازمیان استخوانهای تنم عبورمیکرد، پیش میرفت وهمین طورجلومی آمد. دلم میخواست چیزی میشنیدم اما فقط صدای خش خش سرماتو تن من بود.

میخواستم به توفکرکنم که عطرگلاب غلیظی توی بینی ام پیچید. بو ازهمیشه غلیظتربود. شایددوشیشه گلاب بود. بوداشت خفه ام میکرد. کف پاهام رافشاردادم به دیواره سیاه وخاکی. دستهام راحله کردم دورقفسه سینه ام. سرما نمی ایستاد. بعدصدای کفشهابلندشد. باهم ومنظم. یک جفت کفش مردانه. یک جفت کفش زنانه. مثل اینکه یک تن واحدباشند. باهم میرفتند. صدادورودورترمیشد.

سکوت بودوبوی تندگلاب.

سرماتوقلبم بود. قلبم یخ زده بود. تنهاچیزی که داشتم. برای همین بودکه برایت نوشتم. اگرهمه جا یخ نزده بود، ناخنهایم رابیهوده روی خاک نمی کشیدم. اصلاامروزچندشنبه است؟ کاش پنجشنبه باشد. راستی پنجشنبه که آمدی گلاب یادت نرود.

 

Composer :  Afsaneh Noori




طبقه بندی: عمومی، 


نوشته شده در تاريخ جمعه 16 دی 1384 توسط Hamidreza


درباره وبلاگ
جستجو
آرشيو مطالب
آخرين مطالب
نويسندگان
موضوعات
نظر سنجي
پيوند ها
پيوندهاي روزانه
آمار سايت